حرفهای زیادی بلد نیستم … من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت که حرفهایم را دزدید … از عشق چیزی نمی دانم اما دوستت دارم کودکانه تر از آنچه فکر کنی ...

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 19:17 | نویسنده : شکسته دل |
 

                                            


نامم را پاک کردی... یادم را چه میکنی؟

 

یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟

 

اصلا همه را پاک کن

 

هر آنچه از من داری

 

از من که چیزی کم نمیشود...

 

فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟

 

نکند آن را هم پاک کرده ای؟

 

نــــــــــــه ! شدنی نیست...

 



تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1392 | 16:33 | نویسنده : شکسته دل |

67987196182917427177 1

تنها بودن ، قدرت میخواهد...

 

و این قدرت را کسی به من داد که روزی میگفت تنهایت

 


نمی گذارم...  



تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1392 | 16:32 | نویسنده : شکسته دل |

سلامتی پسری که عشقش عاشق رفیقش شد...

اسم عشقش رو تو گوشیش نوشـــت : "زن داداش"



تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1392 | 16:22 | نویسنده : شکسته دل |

هيچ شباهتی به يوسف ندارم...

 نه رسولم,نه زيبايم,نه براي كسي عزيزم,نه چشم به راهي دارم...

فقط...

در " چاه " افتاده ام!!! 



تاريخ : شنبه هجدهم آبان 1392 | 16:20 | نویسنده : شکسته دل |
گاهی می خندم به کلمه " دوست داشتن "




امروز چه معنای تلخی پیدا کرده ای...




چه کسانی به نام " عشق " تو را به زبان می آورند..!!




چه دلهایی که به نام تو شکسته می شود..!!




چه چشمانی که به نامت اشک را مهمان می کنند..!!




ارزش و حرمتت کجا رفته..؟؟؟







تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 16:53 | نویسنده : شکسته دل |
آهای آسمون




با توام!




ستاره ات را به ُرخَم میکشی !!




من هم یک روز ستاره ای داشتم




دلت را به ماندنش خوش نکن..!!




ستاره را وفایی نیست..






تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 16:51 | نویسنده : شکسته دل |
مادر بزرگم که خیلی مومنه یه روز ماهنامه همشهری دستش بود
گفت وضع مملکت خیلی خرابه و بی حیایی و فساد بیداد میکنه و...،
منم شدم علامت سوال گفتم: چطور مگه؟
گفت: مثلا این عکسارو نیگا کن
اینا چقدر بی غیرتن
نیگا کردم دیدم
صفحه سمت راستی عکس یه مرد
و صفحه چپ مجله هم عکس یه زن چادریه
تعجب کردم گفتم : عزیز این بنده خداها چشونه؟
گفت: ببین الان اگه مجله رو ببندم آقاهه میفته رو زنه
حالا هی با دو دستش مجله رو باز وبسته میکرد میگفت: نیگا
من :o :|

مجله::|

ایمان:تقوا:عمل صالح:|


تاريخ : جمعه سی و یکم خرداد 1392 | 17:27 | نویسنده : شکسته دل |

آمدم تا مست و مدهوشت کنم

اما نشد!

عاشقانه تکیه بر دوشت کنم

اما نشد!

آمدم تا از سر دلتنگی ام

گریه ی تلخی در آغوشت کنم

اما نشد..!

نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم

سعی کردم که فراموشت کنم

اما نشد!



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:17 | نویسنده : شکسته دل |

تو ای جام بلــور سرنوشتــــــــم

برایت نامــه ای از دل نوشتــــم

نوشتم نامـه رو یک شب توپاییـز

ولـی با سینه ای از عشق لبریـز

نـوشتم کاشکی از غم دور باشی

همیشــه عاشــق وپرشور باشی

نوشتــم حاضــرم حالا بمیــرم

ولــی دستاتو تو دستام بگیــرم

نوشتــم چشــم براهم تا بیایــی

تو این غربت تو تنها تکیه گاهی

میخوام این نامه رو حتما بخونی

بیــای و تا ابــد با مــن بمـــونی



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:16 | نویسنده : شکسته دل |
تقدیر را برای نماندنت بهانه نکن...

مرد باش و بگو نخواستی و نماندی...

images?q=tbn:ANd9GcRHquI_x38A-VIrkroeHLk


تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:15 | نویسنده : شکسته دل |
[تصویر:  1342669185_132959882120.jpg]


دلم

پُر است

پُر پُر پُر

آنقدر که گاهی

اضافه اش از چشمانم میچکد



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:15 | نویسنده : شکسته دل |
آرام باش رفیق!
هیچ گرسنه ای باقی نمیماند.
شک ندارم،
همین روزها همه سیر میشوند،
از زندگی...


تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:14 | نویسنده : شکسته دل |
آرام باش رفیق!
هیچ گرسنه ای باقی نمیماند.
شک ندارم،
همین روزها همه سیر میشوند،
از زندگی...


تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:13 | نویسنده : شکسته دل |

هیــچ چیز دلنشین تر از این نیست که ...

مدام نامت را صدا بزنم،

با یک علامت سؤال ؟

و "تـــو" با حوصله جواب بدهی ...

جـــــان دلـــــم؟



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:12 | نویسنده : شکسته دل |


آنکس که رفتنیست

بگذار برود ... التماس به ماندنش نکن

بودنش هم به اندازه نبودنش درد و رنج دارد...


تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:11 | نویسنده : شکسته دل |

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "

پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:8 | نویسنده : شکسته دل |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 22:4 | نویسنده : شکسته دل |

هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم

غزل آغاز شد شاید بدانی دوستت دارم

که حتی لااقل اینجا بخوانی دوستت دارم

ز دل بر خاستم تا در غزل باران احساسم

نپنداری که من تنها زبانی دوستت دارم

از اوج چشمهایت جرائت پرواز می گیرم

زمینی هستم اما آسمانی دوستت دارم

تو را جان می فشانم اگر هزاران بار جان گیرم

هزاران بار با هر جان فشانی دوستت دارم

قسم بر لحظه اعدام بر رگبار مژگانت

به آن زخمی که بر دل می فشانی دوستت دارم

زدی آتش به جانم با کلامی آتشین اما

بدان من با همه آتش بجانی دوستت دارم

درون آیینه با یک نگاه ساده می فهمی

که تنها آنقدر که دلستانی دوستت دارم

به عاشق ماندن و تنهایی و پژموردگی سوگند

که تو حتی اگر با نمانی دوستت دارم

غزل پایان گرفت و من در اینجاخوب می دانم

بدانی یا ندانی جاودانی دوستت دارم



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 21:54 | نویسنده : شکسته دل |

با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.


عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم.


با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم.


همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم.


همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم.


و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فراموشت کنم.


با تو آغاز کردم که دیگر به پایان نیندیشم.


عاشقت شدم که عاشقانه به عشق تو زندگی کنم.


با تو عهد بستم که با تو تا آخرین نفس بمانم.


همسفرت شدم که تا پایان راه زندگی با هم باشیم.


همسنفست شدم که با عطر نفسهایت زنده بمانم.


و با یادت زندگی میکنم که همانا با یادت زندگی برایم زیباست.


همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ،


از آغاز تا به امروز عاشقانه با تو مانده ام ای همسفر من در جاده های نفسگیر زندگی.


اگر در کنار من نباشی با یادت زندگی میکنم ،


آن لحظه نیز که در کنارمی با گرمی دستهایت و نگاه به آن چشمان زیباست زنده ام.


ای همنفس من بدون تو این زندگی بی نفس است ،


عاشق شدن برایم هوس است و مطمئن باش این دنیا برایم قفس است.


با تو آغاز کرده ام که عاشقانه در دشت عشق طلوع کنم ، طلوعی که با تو غروبی را نخواهد داشت.


و همچنان لحظات زیبای با تو بودن میگذرد ، لحظه هایی سرشار از عشق و محبت.


با تو بودن را میخواهم نه برای فرداهای بی تو بودن.


با تو بودن را میخواهم برای فرداهای در کنار تو بودن.


با تو بودن را میخواهم برای فرداهای عاشقانه تر از امروز.


پس ای عزیز راه دورم با من باش ، در کنارم باش و تا ابد همسفرم باش.



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 21:53 | نویسنده : شکسته دل |
مــجازی هستیم امــا دلــمان مــجازی نیـــــست

میــــــشکنــــــد

حواست به تایــــپ کردنت باشــــــد



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 21:52 | نویسنده : شکسته دل |


...به سلامتی دختری که خنده و شوخی ها و لوس بازی هاش

فقـــــــــــــط واسه عشـــــــــقشه

..با پسر غریبه شوخی نمیکنه ،نمیخنده

... میدونه عشقش اذیت میشه با این کار




تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 21:49 | نویسنده : شکسته دل |
اسمش علی ـــه ، ۲ سالشه طفلی
چشم چپش نابینا شده…به خاطر تومور چشمی بدخیم دکترا گفتن باید آب زیر

چشمشو بکشیم و الّا میزنه به مغزش و زبونم لال میکشتش امّا اگه آب زیر

چشمشُ بکشن فاتحه ی صورتش خونده میشه …

رفقا،خواهرا،
برادرا عاجزانه ازتون خواهش میکنم واسه شفای این طفل معصوم دعا کنید
به

قرآن راه دوری نمیره
ممنون میشم اگه “هـــمــــتـــــون”
بازنشر كنيد
تاافراد بیشتری دعا کنن

واسش...


خداييش دعا كنيد بچه ها و بزاريد تو وبتون بعد چند وقت اگه خواستيد پاكش كنيد خيلي خودخواهي اگه به خاطر اينكه به وبلاگامون ربطي نداره يا غمگينه يا قشنگ نيست نزاريمش و يه بچه ۲ ساله رو از دعاهاي بقيه محروم كنيد شايد خدا دعا هامون رو براورده كنه و زندگي يه ادم متحول بشه خواهــــــــــــــــــــــــــــش مي كنم ازتون دوستاي مهربونم هم دعا كنيد هم بزاريدخواهـــــــــــــــــش



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 | 21:45 | نویسنده : شکسته دل |

 

 آشپزی ام خوب نیست ؛ اشک پشت پا بریزم برایت ؟

 

    چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی

 عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…
و غمــت سـهم ِ مــن

 دلم بهانه ای میخواهد برای ادامه زندگی…
مثل یک بوسه عاشقانه که یادم بیاورد هنوز زنده ام !


 

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 | 21:49 | نویسنده : شکسته دل |
ای کاش برای آخرین بار دستان تو را در دستم لمس می کردم

ای کاش یک بار دیگر در چشمان همچون دریایت نگاه می کردم

ای کاش برای آخرین بار حس تو را در مورد خود می دانستم

ای کاش برای اولین بار سر روی شانه های پر مهرت می گذشتم

ای کاش در کنارم می ماندی و مرا تنها نمی گذاشتی


تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 | 21:45 | نویسنده : شکسته دل |
Naghmehsara08

قلبی دارم خسته از تپیدن

مــــی گــــویــنــد ســـــاده ام ..!

مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با یــک نــگــاه ..

یـــک لبـــــخـنـــد ..

بــه بــازی میـــــگیــــری ..!

مــــــی گـــــوینــــد تـــرفنــدهـــایت ، شـــیطنـــت هــــایت ..

و دروغ هایـــت را نمــــی فهمــــم ..

مــــــی گویند ســــاده ام ..!

اما مــــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم ..،

همیـــــــــن!

و آنــــها ایــــن را نمـــــــیفــــهمنــــد ..!!‬



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 | 22:17 | نویسنده : شکسته دل |

عشق هایت را مثل
کانال تلویزیون عوض می کنی
و افتخار می کنی،
که عشق برایت این چنین است !
و من می خندم
به برنامه هایی که هیچکدام ،
ارزش دیدن ندارند



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 | 22:14 | نویسنده : شکسته دل |



وقتی یه مرد از پشت بغل میکنه زنو

معنیش واسه زن خیلی بیشتر از یه آغوشه



وقتی زن، مردو پشتش لمس میکنه


.
حس میکنه که یه حامی داره که عین کوه پشتشه


و احساس امنیت و آرامش میکنه



قدرت مرد رو حس میکنه و افتخار میکنه به مردش



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 | 22:10 | نویسنده : شکسته دل |


هـــــــر نفـــس ،

درد اســـت که میکشـــم !!!

ای کــاش یا بـــــــــــودی ،

یـــــا اصـــلا نبودی !!!

ایـــــن که هســـتی

و کنــــارم نیســــتی ...

دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد . . . .



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 17:20 | نویسنده : شکسته دل |

دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

گریه ای شد بر فراز ارزو هایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست....



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 17:19 | نویسنده : شکسته دل |